بیدار شو...
ساعت چند است نمیدانم گیجم کسی نیستم هیچکس
هیچکس صدایم را نمیشنود راه فریاد در گلویم بسته است تنها صدایی که میشنوم غریو مهیب دریا است
-هههوووو
چنگ میاندازم بهرطرف تا شاید نجاتی بیابم اما نفس....نفس نمیآید.....
دهانم را باز میکنم آب شور حلقم را میسوزاند چشمانم نمی بینند ، موج بی محابا از هر سو به صورتم میخورد و با هر سیلی آن گیج و منگ، خستهٔ و نتوان تر میشوم ....سنگینم دست و پایم قفل شده با زحمت خودم را کمی بالا میکشم موج دیگری زوزه کشان راه میرسد
هههووووو.........
....حالا سکوت.... بزیر آب فرو میروم در زیر آبم دستهایم را در شن کف دریا فرو میکنم بی هیچ نتیجه ای جرعت ندارم که چشمانم را باز کنم .... نفس نفس نمیآید
- پسرم .....پسرم بیدار شو .... امیر جان
دستش روی گونهام است سالهاست که من را همینطور بیدار میکند فارغ از این که جگر گوشهاش چه کابوسی را خواب دیده حالا با دست مهربانش پنجره صبح را برایم گرم تر باز میکند
- سلام مادر
- سلام پسرم
و نگاهش میکنم چقدر دوستش دارم چقدر این لحظه را دوست دارم این لحظه که فقط مال من است من و او چشمهایمان در چشم هم است انگار خدا تمام محبت عالم را یک جا به این چشمها داده....
دستش را رها نمیکنم به چشمهایش خیره میمانم عمداً دلم میخواهد این لحظه را طولانی تر کنم همیشه با رندی خاصی اینکار را میکنم دلم میخواهد سهم بیشتری از محبت و نگاه او داشته باشم و او که آنقدر سخاوت مند هست که دریغ نکند ، میگوید:
-باران میاید...
اما من میدانم ... همه چیز را چشمانش بمن میگوید و دست مهربانش که خیال ندارم به این زودیها رهایش کنم
برقی آسمان را روشن میکند ،رعد میزند .... غرشی که همیشه با باران میاید و میرود ولی باز هم از هراسش کاسته نمیشود،باران وحشی و بی رحمانه به شیشه میکوبد
-عجب هوایی شده
میگوید: باران رحمت خداست پسرم
باز هم رعد پنجره را میلرزاند در دلم چیزی فرو میریزد
-نگران نباش... همیشه همینطوره زمستونه دیگه...
ناگهان غرشی دیگر پنجره اتاق را در هم میشکندبادی وحشی قطرات باران را به صورتم میکوبد
-نترس همه چیز موقتی است....
بر میخیزم صدایش میاید نمیفهمم چه خبر است ناگهان صدایش را میشنوم:
-ههووو....
موج به پنجره اتاقم میکوبد وپیش از آن که به فهمم به صورتم میخورد تمام اتاقم را پر میکند بر میگردم نیست...نگاهش نیست دستش را در دور دست میبینم میخواهم صدایش کنم دهانم را باز میکنم آب شور حلقم را میسوزاند ..... صدایی نیست ..... هیچ ... هیچکس نیست...همه جارا سیاهی عمیقی میگیرد...
لباسهای سیاه یعنی ما عذا داریم ، سرهای افتاده یعنی ما غمگینیم ، اشکهای خشکیده یعنی داغداریم..
-تسلیت میگم
-غم آخرتون باشه
-بقأ عمر شما باشه
اما من دنبال این حرفها نیستم من نمیدانم کی دستش را رها کردم ....به آسمان نگاه میکنم ابرهای زمستان که میروند .... یادم میاید با یکی این ابرها مادرم رفت...
چشمانم را میبندم و نمیدانم گریه میکنم یا باران میاید ولی صدایی در گوشم میگوید:
-باران رحمت خداست پسرم....
کاشکی یک بار بیدار میشدم فقط یک بار .... خدایا.....خدایا... "ای خداوند من روحیهام را نباختهام و اعتماد خود را دست ندادهام ، من سرود خواهم خواند و ترا ستایش خواهم کرد،ای جان من بیدارشو" بیدار شو...(داود نبی)
یه شب مهتاب