تبليغاتX
ازروزگار...

ازروزگار...

خبرنامه فرهنگی وهنری

بیدار شو...

 

ساعت چند است نمیدانم گیجم کسی‌ نیستم هیچکس

هیچکس صدایم را نمیشنود راه فریاد در گلویم بسته است تنها صدایی که می‌شنوم غریو مهیب دریا است

-هههوووو

چنگ میاندازم بهرطرف تا شاید نجاتی بیابم اما نفس....نفس نمیآید.....

دهانم را باز می‌کنم آب شور حلقم را میسوزاند چشمانم نمی بینند ، موج بی‌ محابا از هر سو به صورتم می‌‌خورد و با هر سیلی‌ آن گیج و منگ، خستهٔ و نتوان تر میشوم ....سنگینم دست و پایم قفل شده با  زحمت خودم را کمی‌ بالا می‌کشم موج دیگری زوزه کشان راه می‌رسد

هههووووو.........

 ....حالا سکوت.... بزیر آب فرو میروم در زیر آبم دست‌هایم را در شن کف دریا فرو می‌کنم بی‌ هیچ نتیجه ای‌ جرعت ندارم که چشمانم را باز کنم .... نفس نفس نمیآید

- پسرم .....پسرم بیدار شو .... امیر جان

دستش روی گونه‌ام است سالهاست که من را همینطور بیدار می‌کند فارغ  از این که جگر گوشه‌اش چه کابوسی را خواب دیده حالا با دست مهربانش پنجره صبح را برایم گرم تر باز می‌کند

- سلام مادر

- سلام پسرم

و نگاهش می‌کنم چقدر دوستش دارم چقدر این لحظه را دوست دارم این لحظه که فقط مال من است من و او چشم‌هایمان در چشم هم است انگار خدا تمام محبت عالم را یک جا به این چشمها داده....

دستش را رها نمیکنم به چشم‌هایش خیره می‌مانم عمداً دلم می‌خواهد این لحظه را طولانی تر کنم همیشه با رندی خاصی‌ اینکار را می‌کنم دلم می‌خواهد سهم بیشتری از محبت و نگاه او داشته باشم و او که آنقدر سخاوت مند هست که دریغ نکند ، میگوید:

-باران میاید...

اما من می‌دانم ... همه چیز را چشمانش بمن میگوید و دست مهربانش که خیال ندارم به این زودی‌ها رهایش کنم

برقی آسمان را روشن می‌کند ،رعد میزند .... غرشی که همیشه با باران میاید و میرود ولی‌ باز هم از  هراسش کاسته نمی‌شود،باران وحشی و بی‌ رحمانه به شیشه می‌کوبد

-عجب هوایی شده

میگوید: باران رحمت خداست پسرم

باز هم رعد پنجره را میلرزاند در دلم چیزی فرو می‌ریزد

-نگران نباش... همیشه همینطوره زمستونه دیگه...

ناگهان غرشی دیگر پنجره اتاق را در هم میشکندبادی وحشی قطرات باران را به صورتم می‌کوبد

-نترس همه چیز موقتی است....

بر میخیزم صدایش میاید نمی‌فهمم چه خبر است ناگهان صدایش را می‌شنوم:

-ههووو....

موج به پنجره اتاقم میکوبد وپیش از آن که به فهمم به صورتم می‌‌خورد تمام اتاقم را پر می‌کند بر می‌گردم نیست...نگاهش نیست دستش را در دور دست میبینم می‌خواهم صدایش کنم دهانم را باز می‌کنم آب شور حلقم را میسوزاند ..... صدایی نیست ..... هیچ ... هیچکس نیست...همه جارا سیاهی عمیقی می‌گیرد...

لباس‌های سیاه یعنی‌ ما عذا داریم ، سر‌های افتاده یعنی‌ ما غمگینیم ، اشک‌های خشکیده یعنی‌ داغداریم..

-تسلیت میگم

-غم آخرتون باشه

-بقأ عمر شما باشه

اما من دنبال این حرف‌ها نیستم من نمیدانم کی‌ دستش را رها کردم ....به آسمان نگاه می‌کنم ابر‌های زمستان که میروند .... یادم میاید با یکی‌ این ابر‌ها مادرم رفت...

چشمانم را می‌بندم و نمیدانم گریه می‌کنم یا باران میاید ولی‌ صدایی در گوشم میگوید:

-باران رحمت خداست پسرم....

کاشکی‌ یک بار بیدار میشدم فقط یک بار .... خدایا.....خدایا... "ای خداوند من روحیه‌ام را نباخته‌ام و اعتماد خود را دست نداده‌ام ، من سرود خواهم خواند و ترا ستایش خواهم کرد،‌ای جان من بیدارشو" بیدار شو...(داود نبی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:22  توسط ali fakhar firouzi  | 

نمايش فيلم‌های داريوش مهرجويی در لندن

بیشتر فیلم های داریوش مهرجویی اقتباسی از یکی از آثار مدرن ادبی اشت.

دانشگاه يو سی ال لندن با همکاری بيناد ميراث ايران، در برنامه ويژه ای تعدادی از فيلم های مهرجويی را که بعد از انقلاب ساخته است به نمايش می گذارد.

در اين برنامه که در سلسله نشست های ادبيات تطبيقی دانشگاه يوسی ال و زير نظر سعيد طلاجوی، استاد ادبيات تطبيقی اين دانشگاه و با موضوع سينمای ايران و اقتباس ادبی ترتيب يافته، چهار فيلم مهرجويی که اقتباس های او از داستان ها، نمايشنامه ها و رمان های ايرانی و غربی است به نمايش درمی آيد.

اين فيلم ها، همگی اقتباس های آزاد و خلاقانه مهرجويی از آثار سلینجر، سال بلو، هنریک ایبسن و گلی ترقی اند.

در نخستين روز اين برنامه (چهارشنبه، 24 فوریه) فيلم هامون با شرکت خسرو شکيبايی و بيتا فرهی نشان داده می شود و سعيد زيدآبادی نژاد، استاد دانشکده مدرسه مطالعات آفریقایی و شرقی (سواس) دانشگاه لندن درباره منابع ادبی اقتباس مهرجويی سخنرانی خواهد کرد.

در فيلم هامون، مهرجويی چرخش روشنفکران نسل خود از مارکسيسم و انقلابی گری را به عرفان و انفعال تصوير کرده است.

بسياری از منتقدان بر اين باورند که هامون برداشتی آزاد از رمان هرزوگ اثر سال بلو نويسنده آمريکايی است، اگرچه مهرجويی در تيتراژ فيلم به اين اقتباس اشاره ای نکرده است ولی بارها گفته است که هامون برداشتی از بوف کور صادق هدايت است و بين حميد هامون و زندگی او و زندگی شخصيت اصلی بوف کور شباهت های زيادی وجود دارد.

خسرو شکيبايی بازيگر نقش حميد هامون، بعد از بازی در اين فيلم به يکی از بازيگران محبوب سينمای ايران تبديل شد. تاثير نقش هامون بر شکيبايی تا حدی بود که او نتوانست در فيلم های بعدی اش نتوانست خود را از نفوذ آن خلاص کند.

همانند شخصيت محوری حيران و سرگشته بوف کور، حميدهامون نيز موجودی سرگردان و حيران است که در دنيای ذهنی آشفته و سوررئاليستی خود گرفتار شده است و به دنبال راه حلی برای پرسش های فلسفی و ايمانی خود می گردد.

خسرو شکيبايی بعد از بازی در نقش هامون به يکی از بازيگران محبوب سينمای ايران تبديل شد

فيلم سارا با بازی نيکی کريمی و امين تارخ که اقتباس مهرجويی از نمايشنامه خانه عروسک نوشته هنريک ايبسن نمايشنامه نويس مشهور نروژی است، از فيلم های ديگری است که در اين برنامه گنجانده شده و نسيم پاک شیراز، مدرس سينما در دانشکده سواس لندن و بنياد اسماعيليه در باره نقش زنان در آثار مهرجويی حرف خواهد زد.

کلر فوستر فيلمنامه نويس انگليسی و پژوهشگر اقتباس های ادبی در سينما، سخنران ديگری است که در باره فيلم پری مهرجويی سخنرانی خواهد کرد.

فيلم پری با بازی نيکی کريمی، خسرو شکيبايی و علی مصفا، درونمايه ای عرفانی و اگزيستانسياليستی دارد و اقتباس آزاد مهرجويی از داستان فرنی و زويی ديويد سلينجر نويسنده آمريکايی مه اخیرا درگذشت، محسوب می شود.

سلينجر که حساسيت بسياری در مورد اقتباس سينمايی و ادبی از آثارش داشت، با کمک وکيل اش موفق شد جلوی نمايش فيلم پری را در آمريکا بگيرد و اين فيلم به دليل عدم رعايت حقوق قانونی اقتباس، تا کنون در آمريکا به نمايش درنيامده است.

نمايش فيلم درخت گلابی که اقتباس مهرجويی از داستان کوتاه گلی ترقی به همين نام است، با سخنرانی پرويز جاهد مدرس سينما و منتقد فيلم همراه خواهد بود.

گلشیفته فراهانی با بازی در فیلم درخت گلابی به شهرت رسید

درخت گلابی با بازی همايون ارشادی و گلشيفته فراهانی در باره نويسنده ای تنها و درمانده است که خسته و سرخورده از گذشته سياسی اش، برای نوشتن آخرين رمانش به باغ پدری اش در دماوند می رود اما احساس می کند قدرت آفرينش و خلاقيت ادبی خود را از دست داده است. اما باغ دماوند، خاطرات دل انگيز دوران کودکی و عشق و دلباختگی او به دختری به نام ميم را در او زنده می کند.

پرويز جاهد در سخنرانی خود به رويکرد سينمايی ويژه مهرجويی در برگردان آثار ادبی و دراماتيک به سينما با بررسی فيلم درخت گلابی و تطبيق آن با منبع ادبی آن خواهد پرداخت.

داريوش مهرجويی، سينماگری است که بیشتر آثارش اقتباسی از آثار ادبی مدرن و معاصر ايران و جهان انجام بوده و فيلم های او پيوند تنگاتنگی با ادبيات داشته است.

بجز الماس 33 نخستين کار سينمايی او که فيلمی پرهزينه به سبک فيلم های جيمزباندی بود، تمام آثار پيش از انقلاب مهرجويی بر اساس داستان ها و نمايشنامه های ايرانی و اروپايی ساخته شده اند.

مهرجويی در سال 1348 فيلم گاو را بر اساس داستان هايی از مجموعه قصه عزاداران بيل نوشته دکتر غلامحسين ساعدی ساخت که موفقيت بين المللی بسياری کسب کرد و نام او را به عنوان فيلمسازی خلاق و استعدادی درخشان در سينمای ايران مطرح کرد.

آقای هالو بر اساس نمايشنامه علی نصيريان، پستچی بر اساس نمايشنامه وويتسک اثر کارل گئورگ بوشنر، نويسنده اکسپرسيونيست آلمانی و دايره مينا بر اساس داستان آشغالدونی نوشته غلامحسين ساعدی، ديگر فيلم های قبل از انقلاب مهرجويی اند.

مهرجويی بعد از انقلاب نيز تعدادی از فيلم های خود را بر اساس آثار شناخته شده ادبی و نمايشی مدرن ايران و جهان ساخت.

نمايش فيلم های مهرجويی از روز 24 فوریه در دانشگاه يوسی ال لندن آغاز شده و تا هفدهم مارس ادامه خواهد داشت.

به نقل از سرویس فارسی بی‌بی‌سی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 0:46  توسط ali fakhar firouzi  | 

بیاد شاملو شاعر بزرگ آزادی و بیاد فرهاد آواز خوان قلندر

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه میکنه
موی پریشون...

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبها
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پرامید
می کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه اش
سر یه شاخهش
بشه آویزون...

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بیرون
میبره اون جا
كه شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار میكشن
تو خیابونا
سر میدونا:

-عمو یادگار!
مرد كینهدار!
مستی یا هوشیار
خوابی یا بیدار؟

مستایم و هوشیار
شهیدای شهر!
خوابایم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون

از سر اون كوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون

یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد
...


احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 22:6  توسط ali fakhar firouzi  | 

پاییز

پاییز  


 سلام ای آرزوی رخت بسته 
سلامم با نگاهت عهد بسته
   سلام ای خاطرات زرد پاییز
     کناربرکه های سرد لبریز
تمام رنگها ازسبز تا سرخ
زبان عاشقی از سینه تا رخ
منوچشمان بارانی ونمناک
صدای باد وگیسوی طربناک
به هرسوقاصدک ها مست ودلشاد
به پیغامی زیاری میکنند یاد
"که ای رخ زرد گونه ارغوانی
نگارت میرسدآنسان که دانی"
خشاخش های هول پایکوبان
نفس هامه گرفته سینه لرزان
من آن رخ زرد گونه ارغوانم
که حال خود دم دیگرندانم
 نم باران ونم نم های وهویی
درونم پر زصد گویی نگویی
بگوشم میرسد گویی ز اوهام
 "سلام ای مهربان سخت ایام" 
...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:29  توسط ali fakhar firouzi  | 

قاب های خالی ....

قاب های خالی ....

استادخوشخوان پیر موسیقی ایرانی همیشه میگفت:سازما    زبان ما

من گاهی مینویسم : شعری- مقاله ای – داستانی ....البته خودم بیشتر دوست دارم فیلم بسازم- نقاشی بکشم یا اینکه مثلا آوازبخوانم خلاصه یک جوری احساسم را با دیگران درمیان بگذارم . شما را نمیدانم اما برای من هنر فقط یک وسیله است برای انعکاس احساساتم که با آن به مسایل مختلف عکس العمل نشان میدهم .درست مثل ساز استادخوشخوان. این راگفتم از آنجهت که اولاهیچ وقت در هیچ جایی چیزی در باره خودم ننوشته ام وشاید بعداز اینهم هرگز ننویسم وبه این وسیله فقط میخواهم دلیل اینکه گاهی مرتکب کارهای هنری میشوم رابرای کسانی که شایدعلاقه مند باشندذکر کنم ودیگر اینکه امروزمیخواهم برای اولین بار قطعه ایی را که مدتها قبل سرودم در وبلاگم بگذارم. این قطعه را که در واقع یک ترانه است به مادرم تقدیم میکنم.مادر در زندگی هریک از ما وجودی بی نظیراست وهرگزکسی نمیتواند ادعاکندکه میتواند غم فقدان مادرش رابطوری که شایسته است بیان کند وشاید اصلا لزومی هم برای اینکار وجود نداشته باشد.من هم چنین ادعایی ندارم.

توی دفترای قصه

پرشده ازجای خالی

مونده ازتو یادگاری

جای خالی جای خالی

 

جای خنده

 جای گریه   

جای بغض وجای غصه

میزنم با جای خالیت   

میون خاطره پرسه

 

توی عکسهای شب عید

گریه های بی بهونه

جای خالی تو مونده

میون خلوت خونه

 

توی لحظه های بی تو

دیگه بی نام ونشونم

شاید این قاب های خالی

تورو باز بده نشونم

 

جای خنده

جای گریه

جای اشک وجای فریاد

بجای اینهمه انگار      جای خالیت مونده بر یاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:22  توسط ali fakhar firouzi  | 

تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت

این مطلب را یکی ازدوستان برایم فرستاده راستش این روزها که دل ودماغ نوشتن را ندارم فکر کردم بد نیست آنرا روی وبلاگ بگذارم شاید یک جور هایی وصف الحال من هم باشد


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:59  توسط ali fakhar firouzi  | 

نمایش یک پرده ای !

نمایش یک پرده ای !

 

پرده بالامیرود

صدای چندضربه چکش...

قاضی : دادگاه رسمی است آقا شما چرا دست توی دماغت کردی؟

متهم : خیلی ببخشید من هرکاری که میکنم باهدایت کشورهای خارجی است!

- اینجا دادگاهه ما اینجا مو از ماست میکشیم بیرون شما را اصلا برای چی آوردند اینجا؟

- بنده واقعا گیج شدم طبق معمول در این ساعت ما رو میبردند کافی شاپ !

- پس بشما تاحالا خیلی خوش گذشته شما را که به زوردستگیر نکردند؟

- نه آقا .. یک نامه ای به ما دادند که روش نوشته بود: عزیزدلم لطفا تا 10 دقیقه دیگه درزندان اوین

حضوربهم رسانید درغیر اینصورت ما حضورشما را بهم میرسانیم.... بعد چون راه ما یکم دور بود خودشون زحمت کشیدن ...

- اصلاشما برای چی مقصرید؟

- برای همه چی... برای هرچی شما بفرمایید بنده یکم کم حافظه شدم ...شما بگید بنده تایید میکنم

- آیا این حرکتهای مخملی اخیرربطی به کشورهای خارجی داره؟

- بله که داره اصلا همش خارجی است یکجا ازخارج وارد کردیم

- برای چی؟

- چون اصولا قماش را یکجا وارد کنی صرفش بیشتر است!

- اصلا شما خودت کجایی هستی؟

- هرچی شما بگید فقظ اگر اشکالی نداره یک سوالی بکنید که جوابش توی این کاغذه باشه

- مردحسابی تو ایرانی نیستی؟

- چرا هستم !

- خوب اگه راست مگی بگو ببینم پرچم ایران چه رنگیه؟

- از بالا که حساب کنی قهوه ای- زرد – زرشکی

- اه این دیگه چه پرچمیه ؟ چرا رنگ آخرش را گفتی زرشکی؟

- این اولش قرمز بود ولی بعدا فهمیدیم که این رنگ خیلی باقهوه ای ست نمیشه یه ذره هم خشنه بجاش زرشک دل آدم را خنک میکنه...

- مردحسابی رنگ اولش راهم که اشتباه گفتی

- نه نه نه با اون اولیه اصلاشوخی نکنید ماهم اوایلش مثل شما فکر ای دیگه ای میکردیم ولی خوب این چند روز اخیر همکاران شما در یک نشست صمیمانه همینطورکه نوشابه میخوردیم برای بنده در این موردیک روشنگری مفصلی کردندمعلوم شد خیلیها ازاین رنگها خوششان نمیآید ... شماهم از بنده میشنوید هواستان جمع باشد چون این همکاران شمایکم ازبابت این رنگ اعصابشان خشخاشی است راستی این همکاران شما چرااینقدر نوشابه میخورند ضررداره ها...

- خیلی خوب باتوجه به این اظهارات جرم شما کاملا محرضه برای شما 4سال حبس نوشتم روزی 4بار هم باید بما ابراز وفاداری کنید 2بارقبل از خواب 2بارهم قبل از بیدارشدن

- خیلی ممنون فقط اگه میشه به این همکارانتون بفرمایید نوشابه برای بنده ضررداره هم خودش هم شیشه اش...

- بسه دیگه آقا بنداز اون پرده رو...

عوامل صحنه : ای آقا ... خیلی وقته که میخوایم پرده رو بندازیم میخش گیرکرده ...دیگه نمیشه این پرده رو انداخت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:15  توسط ali fakhar firouzi  | 

پیروزی

بنظر من هنرمند بایدازیک سو متاثراز حال وهوای جامعه اش باشدوازسوی دیگربه کارش بعنوان"هنر" اعتقاد داشته باشد. اینطور میشود که محصول کارش زمان ومکان نمیشناسد.

 در غیر اینصورت نه تنها از در پشتی وارد شده بلکه مسیر راهم عوضی میرود و حاصل کارش هم چیزی بجز رجزخوانی های عامیانه و خودنمایی های ناشیانه نمی شود

قیصر امین پور از آن دسته هنرمندانی است که آثارش تاریخ مصرف ندارند.میخواستم مطلبی برای این روزهای ایران بنویسم اما دیدم که این شعر قصر انگار همه چیز را گفته وانگار همین امروز....

باادای حترام باین هنرمند بی مانند

که هنرش از یک روح عاشقانه ناب بدور ازتظاهربرخوردار است.

 تظاهری که این روزهامثل خوره ای حریص بجان هنر افتاده   روحش شاد:

طرحی برای صلح


شهیدی که برخاک می خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:15  توسط ali fakhar firouzi  | 

بدون شرح

بدون شرح

ازآنجاکه ماملت شریف ایران همیشه میتوانیم پیش ازوقوع هر اتفاقی ....اصلا ولش کن بدون مقدمه میرویم سر اصل مطلب:

تیتر روزنامه های روزشنبه:

- کیهان: افتتاح باشکوه یک پل عابرپیاده درشرق مشهد

- اطلاعات: نمازجمعه تهران دیروزبرگزارشد

- همشهری: تریبون نمازجمعه تهران دیروزخیلی برق میزد

- ایران: حضورگسترده مردم در نمازجمعه دیروز تهران حاکی از دوام جو دوستی وهمراهی روزهای گذشته درروزهای آینده کشوربود

- یالثارات: همچین میزنم....(بعلت استفاده ازالفاظ بالای 18 سال فعلا از درج این مطلب معذوریم)

- اعتماد ملی : حظورگسترده مردم نشان داد که آنها بالاخره رایشان را پس میگیرند

- اعتماد: حظورگسترده مردم نشان داد که هیچکس نمی خواهد رایش را پس بگیرد

-  آفتاب یزد: رشد بی سابقه قیمت زرشک و پسته رفسنجان در مقابل سقوط قیمت خاویار روسی

- بانی فیلم: اسپیلبرگ کارگردان فیلمهای تخیلی فیلمی با عنوان دموکراسی در ایران میسازد

- یکی از روزنامه های چپ:( !...)

- یکی از روزنامه های راست افراطی: (×)

درضمن در همین رابطه وزارت اطلاعات- بسیج ونیروی انتظامی در بیانیه مشترکی پیشاپیش اعلام کردند عده ای عوامل خودسر با خریدن لباسهای دست دوم سربازانی که خدمتشان تمام شده به همراه چند نفرازخبرنگارانی که خارجی صحبت میکردندروزجمعه اقدام به دسنگیری – مجروح وکشتن مردم کردند.در ادامه این بیانیه اعلام شده : نشون به اون نشونی که ادارات نامبرده جمعه هاتعطیل است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:1  توسط ali fakhar firouzi  | 

ما با هم شوخی دستی داریم!

 ما با هم شوخی دستی داریم!

اوگفت: اصلا اینطورنیست.ما باهم رفیقیم.باهم" شوخی دستی"داریم!

او خیلی خوش تیپ بود.با اینکه تریپ کارمندی زده بود ولی بیشترشبیه سربازان گمنام بود! اوبه خوبی وقایع 18 تیر آن سال را بیاد داشت. میگفت: هی به ما میگویند چرا "لباس شخصی" هستید؟ آقا بدکاری میکنیم تیپ میزنیم؟ شما میری به رفقات سر بزنی لباس فضانوردی می پوشی؟ ما می خواستیم یه خورده باهم خوش بش کنیم اگراین دانشجویان فریب امریکایی هارا نمی خوردند ودنبال این" اسلاه تالبان سوسول" نمی افثادند همه چیز به خوبی وخوشی تمام می شد. این"اسلاه تالبان"فکر کردند که از ما خوش تیپ ترند!!

او همچنین در رابطه با کشته شدن یکی از دانشجویان در اثر سقوط ازپشت بام درحالیکه از یادآوری این واقعه بشدت متاثرشده بود

گفت: او یکی ازدانشجویان خوش تیپ دانشگاه بود که خیلی هم وسواسی بود.هی میگفت میخوام برم پشت بوم برفها را پاروکنم. هرچی ما گفتیم آخه داداش برف کجا بود بخرجش نرفت که نرفت. بالاخره دوتا از برادرها درحالیکه برای سلامتیش صلوات میفرستادند دنبالش رفتندکه یکوقت سر نخوره آخرش هم سر خورد و ...

او درحالیکه با گوشه چفیه اش چشبمش را پاک میکرد گفت: خیلی باحال بود!

اودلش شکسته بود میگفت: آقاتوروخدا اینقدرمارودست نندازین هی بمانگین که "به اغتشاشات اخیردامن زدی" بجان مادرم ما هممون شلوار پامون بود

پرسیدم: آخه شماکه اینقدربچه بامرامی هستی پس چرابا چوب و چماق بجان دانشجویان افتاده بودی؟

او درحالیکه لبخندمیزد گفت:نه بابا اونجورام که شما میگین نبود گفتم که ما باهم شوخی دستی داریم! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:15  توسط ali fakhar firouzi  |